تبليغاتX
یادداشتهای دانشجوی پزشکی
سلام به همه دوستانی که این نوشته را می خوانند و نمی خوانند .!

می خواستم بگم که از دو چیز خوشحالم اول اینکه در انتخابات شرکت کردم تا در آینده پشیمان نباشم دوم این

که خوشحالم از این که به کسی که رای دادم انتخاب نشد چون دوست ندارم در گناهان کس دیگری شریک

باشم .! در عین خوشحالی از این دو موضوع بسیار ناراحتم تا حدی که گریه ام گرفته .!

باید بگم این مبارزه نفرین شده هیچ پیروزی با خود به همراه  نداشت و هیچ انسانی نمی تواند از نتیجه آن

خوشحال باشد .

دوست داشتم تمام مطالبی را که نوشته ام و اشعارم را توی این صفحه بگذارم اما نمیتونم ، لابد میپرسید چرا ؟

در جوابتون باید بگم چراش به خودم مربوطه !

شاید یه روزی این کار رو کردم ولی الان بیشتر حس و حال گریه کردن دارم تا خندیدن . 

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است .! 

شاید اگر زنده ماندم یه روزی دوباره اونو آپدیت کردم .

این شعر را هم در پایان از من به یادگار داشته باشید البته بازم نمیدونم مال کیه !

عاقبت تخت ستم هست واژگون        ظالمان هم جملگیشان سرنگون

خوش بود گر بندگان گیرند به گوش      ایچنین پندی زآواز سروش

کز مکافات عمل غافل مشو              گندم از کندم بروید جو ز جو

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 20:10 |

بهترین کاندیدای انتخابات:

- سوابق فعالیت در گذشته :

- ورزشکار حرفه ای وشناخته شده در سطح کشورهای جهان

- مبارزه با استبداد و سلطه

- توسعه و پیشرفت صنایع فولاد کشور

- استخدام تمام جوانان

- جمع آوری آواره ها و بی خانمان ها

- حمایت از مدیریت بانوان در عرصه اجتماع

- باسابقه ترین و بهترین فرمانده در جنگهای چریکی

- شناسایی و بهره برداری از معادن نمک

- جزییات و نحوه اجرای برنامه ها :

-  تیر انداز حرفه ای و مشهور

-  نبرد علیه امپراطوری استعمارگر هان

-  حمایت از بانو سوسانو در جهت مدیریت قبیله گیرو

-  حمایت و بهره برداری از نخبگان کشور از جمله ماری و هیوبو و اویی

-  حمایت از بانوی اعظم کشور

-  حمایت و توسعه صنایع فولاد کشور با کمک رییس موپالمو

-  استخدام تمامی پناهندگان چوسان قدیم و تهیه مسکن و خوراک و پوشاک برای همه آنها

بهترین کاندیدا : جومونگ

 

 

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 17:21 |
سال 88 هم رسید .

با ارزشترین هدیه زندگی همین ثانیه ای است که می گذرد .

امید است که در سال 88 ثانیه های شادی داشته باشید .

+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 9:41 |
شرمنده! فعلا شدیدا گرفتارم !!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 22:26 |

>> ارباب نمره ها<<

    

 

   قسمت پنجم:

 

روز دوشنبه سیزدهم ژانویه از راه رسید . هر چهار هابیت دوباره مجبور شدند در برابر جادوی سیاه مقاومت

 

کنند و  به خاطر جادوی حضور و غیاب بر سر کلاس فارماکولوژی حاضر شدند باز هم همان اتفاقات گذشته

 

تکرار شد وباز هم تحت تاثیر همان نیرو ی اهریمنی ناشناخته مجبور بودند تا سرحد مرگ جزوه بنویسند .

 

وباز هم چیزی از سخنان سایه سیاه نمی فهمیدند ، سایه ای که حتی نور ضعیفی که از اورهد می آمد نیز

 

نمی توانست او را آشکار کند.در این میان گالم که تا به آن وقت کسی حضورش را احساس نکرده بود از جا

 

بلند شد و با شجاعت عجیبی گفت استاد خواهش می کنم به ما موجودات ضعیف و فانی لطف کنید و میان ترم

 

بگیرید.

 

هابیت ها  از شنیدن این حرف شدیدا احساس ترحم کردند . در جواب سئوال گالم صدائی شنیده شد من میان

 

ترم می گیرم اما اگر حتی یک نفر شما هم مخالف باشد این کار را نخواهم کرد .

 

پس از کلاس تمام اقوام مختلف از هابیت ها، کوتوله ها، انسانهای فانی و الف ها دور هم جمع شدند و

 

 همگی تصمیم گرفتند که برای مقابله با خطر فارماکولوژی  پانزده روز بعد  میان ترم بدهند.

 

زمان به سرعت باد سپری شد و شب میان ترم فرا رسید همه اقوامی که در میان ترم حضور داشتند آن شب

 

را در حال تیز کردن مدادهای خود و  خواندن جزوه ها و کشیدن نقشه برای همکاری و اتحاد با یکدیگر

 

 سپری کردند. برخی مشغول نیایش به سبک خود بودند و کار برخی دیگر حتی به احظار ارواحی که در

 

امتحان های گذشته حضور داشتند نیز کشیده بود .اما جادوی امتحان از میان تمامی اقوام کمترین تاثیر را

 

روی فرودو داشت ، او در حالی که به ستارگان زیبای آسمان خیره شده بود داشت با خود فکر می کرد مگر

 

نباید یادگیری و درس خواندن برای ما لذت بخش باشد چرا ما باید این همه رنج را تحمل کنیم ، در همین حال

 

بود که سنگینی دستی را بر دوش خود احساس کرد . گاندالف ! فرودو ، این وقت شب اینجا چه کار می کنی .

 

فرودو گفت : داشتم با خودم فکر می کردم  چرا ما باید این همه سختی بکشیم ، خیلی ها خودکشی بکنند و

 

بقیه دیوانه بشوند یا به مرز جنون برسند .آیا واقعا همیشه این طوری بوده است .

 

گاندالف گفت این دوران، دوران بدی شده است .ما روزی در جهان از نظر علم و قدرت از همه اقوام برتر

 

بودیم

 

اما جادوی سیاه روز به روز قدرتمند تر شد و ما توجهی به آن نداشتیم تا اینکه بیشتر ما را گرفتار کرد .

 

فرودو! هیچ تا به حال توجه کرده ای که چرا همه ما  مسائل مهم و پایه ای را ول کرده ایم و تمام عمر خود

 

را صرف پرداختن به جزئیات می کنیم ؟ فرودو که مفهوم  هیچ کدام از حرفهای گاندالف را ندانسته بود با

 

قیافه ای به ظاهر اندیشمندانه گفت بله!!!

 

صبح روز میان ترم فرا رسید و همه روی صندلی ها نشستند گروه فارماکولوژی که از اقوام بسیاری از

 

جمله ساکنان سرزمین آموزش کمک گرفته بود وارد کلاس شد ، تمام افرادی را که آنجا نشسته بودند جا به

 

جا کردند . برگه هائی سفید رنگ  که به آنه کاغذ می گفتند را بین همگی پخش کردند .فرودو هر جه سعی

 

کرد چیزی از نوشته های روی برگه ها بفهمد نتوانست گوئی تمام آن را به زبان موردورها نوشته بودند.

 

فرودو از شدت غصه ناگهان احساس کرد که خنجری در سینه اش فرو رفته است ، درد و سرما وارد شانه

 

 چپش شده بود ، او خیلی برای آن روز زحمت کشیده بود ولی آن جلسه ، امتحان نبود ، انتقام بود. از بین

 

تمام کسانی که در جلسه حضور داشتند هیچ کس نمی دانست که چرا آنها می خواهند انتقام بگیرند .

 

فرودو به سختی نفس می کشید و احساس ضعف شدیدی می کرد، پس از پایان جلسه امتحان از سام و پپین

 

برای راه رفتن کمک می گرفت ،گوئی نفرینی سیاه سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود هنگامی که داشتند از

 

 جاده پرپیچ و خم دانشگاه  به خوابگاه می رفتند ، به استرایدر برخورد کردند و جریان را برای او تعریف

 

کردند. استرایدر شدیدا به فکر فرو رفت و زیر لب گفت نفرین سیاه موردور! با عجله به هابیت ها گفت ، در

 

مورد این مشکل کاری از دست من ساخته نیست ، گاندالف بیچاره هم کشیک است. باید او را پیش الروند

 

ببرید ، سام گفت الروند دیگر چه کسی است استرایدر گفت الروند یکی از داناترین و باتجربه ترین اینترنها

 

است. ولی او در این خوابگاه زندگی نمی کند ، سرزمین او جائی به نام ریو ندل درست کنار خیابان رکنی

 

است.

 

 

+ نوشته شده توسط حامد در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 7:21 |

  >> ارباب نمره ها<<

 

     قسمت چهارم: 

 

صبح در دنیای افسانه ها مانند دنیای روزمره انسانها از راه رسید .هابیت ها در اندیشه اتفاقات

 

دیشب بودند البته بیشتر به استرایدر فکر می کردند پس از خوردن نوشیدنی صبحگاهی(چای

 

کیسه ای) اتاق خود را به طرف دانشگاه ترک گفتند . اتاق آنها از بین راهرو های تنگ وتاریک

 

می گذشت راهروهائی که اگر یک غریبه وارد آنجا می شد به راحتی گم می شد.در یکی از

 

این راهروها که البته آخرین آنها بود با یک سایه بلند قد که آفتاب از پشت آن خود را نمایان

 

کرده بود برخورد کردند فرودو که از همه هابیت ها جلو تر بود با شگفتی فریاد زد گاندالف!بله

 

او گاندالف خاکستری بود که با ظاهری آشفته با سختی قدم برمی داشت با موها و سر و

 

وضعی که انگار از نبرد موردور بازگشته بود فرودو از خوشحالی بدون مقدمه پرسید تا حالا کجا

 

بودی؟

 

گاندالف با لبخندی بر لب گفت :کاری پیش آمد؛ درواقع یکی از هم دوره ای هایم کشیک

 

 دیشب را به من زده بود ، هاانطور که آنها در حال صحبت کردن با هم بودند صدائی شبیه مار

 

به گوش رسید همگی با ترس کنار کشیدند و راه را برای او باز کردند.

 

یک فرد با قا متی کوتاه و خمیده و چشمانی درشت که اثر گذشت زمان را به راحتی از

 

چهره اش می شد تشخیص داد از جلو آنها در حالی که نیم نگاهی به گاندالف داشت

 

گذشت.هابیت ها وحشت زده از گاندالف پرسیدند که او که بود؟

 

گاندالف گفت : او هم سن من است . سالهاست که برای پاس کردن فارماکولوژی تلاش

 

می کند .فارماکولوژی او را جادو کرده است او به خاطر آن حتی اسم خودش را فراموش کرده

 

است تمام عمرش را مسحور قدرت آن شده است  و روح او به تاریکی رفته است ،فرودو

 

پرسید نام او چیست ؟

 

گاندالف گفت کسانی که او را می شناسند اورا گالم صدا می زنند اما نام اصلی او در بدو ورود

 

به دانشگاه اسمیگل بوده است ، در واقع این نام را از زمانی به او دادند که برای سومین باری

 

که در فارماکولوژی افتاد اقدام به خودکشی کرد.البته بعضی ها شایعه کرده اند که او معتاد

 

است و همین صدای عجیب که از او شنیده می شود مربوط به ویددراوال اوپیوم است.فرودو با

 

 صدائی که آکنده از ترس بود گفت :ای کاش که تمام اینها خواب یا قصه بود.ای کاش که

 

 چیزی به نام فارماکولوژی وجود نداشت ای کاش که حداقل من در این زمان یا این رشته

 

نبودم.

 

گاندالف گفت : فرودو  تمام کسانی که در این موقعیت قرار می گیرند شاید چنین حرفی بزنند

 

اما این دست ما نیست که در چه زمانی باشیم و یا با وجود کنکور در چه رشته ای !

 

تنها چیزی که در دست ما ست این است که در این زمان و این رشته وبا چیزی به نام

 

فارماکولوژی چه کار کنیم؟ما نباید برای پاس کردن یا نکردن یک درس انسانیت خود را فراموش

 

کنیم ،تمام زندگی در پاس کردن درسها خلاصه نمی شود آنها که اسمشان را نمی برم

 

می خواهند که زندگی و گذر عمر خود را فراموش کنی و مانند گالم به مرز خودکشی برسی ،

 

در حالی که ارزش زنده بودن به تنهائی ، بسیار بیشتر از پاس کردن واحد و یا حتی  گرفتن

 

لیسانس و یا دکتری است.

 

فرودو پرسید آنها چه کسانی هستند گاندالف گفت آنها زمانی انسان بودند اما شیفته داشتن

 

برتری بر دیگران شدند و همین آنها را  به دام سائورون انداخت  فرودو پرسید سائورون کیست؟

 

 گاندالف گفت بردن نام او در همین لحظه هم که آفتاب بیرون زده و ما در خوابگاه به دو از

 

 چشمان معتادان فعلا در امنیت هستیم هم به صلاح نیست بهتر است که عجله کنی و به

 

کلاس درست برسی.هابیت ها پس از خداحافظی از گاندالف در حالی که جاده پر پیچ و خم

 

خوابگاه تا دانشگاه را طی می کردند به سمت دانشگاه رفتند.

 

 

+ نوشته شده توسط حامد در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 19:36 |

>> ارباب نمره ها<<

 

 

The lord of the points 

 

     

 قسمت سوم:

 

شب هنگام پس از آن اتفاق شوم هر چهار هابیت در اتاقشان با هم جلسه گذاشته بودند و از

 

حادثه روز گذشته سخن می گفتند. همگی حیرت زده بودند , در نهایت قرار شد که

 

موضوع را با خردمندان و افراد با تجربه در میان بگذارند. پس از خریدن یک کوزه

 

نوشیدنی خانواده ،

 

( اشی مشی) به اتاق گاندلف روان شدند , از شانس بدآنها گاندلف هنوز نیامده بود ولی هم

 

اتاقی گاندلف هم آنجا بود آنها به او استرایدر       می گفتند او هم اینترن بود  استرایدر با

 

دیدن فرودو به پیراهن او چنگ انداخت و او را به داخل اتاق کشید سه هابیت دیگر از پی

 

او آمدند سپس با صدایی آهسته گفت فرودو تو بسیار بی احتیاطی کردی که واحد

 

فارماکولوژی را اینجا برداشتی و برای آن میهمان نشدی به نظرم آن را دست کم گرفتی ,

 

 هیچ کسی نیست که در دانشگاه علوم پزشکی همدان این واحد را گرفته باشد و خاطره

 

 شومی از آن به یاد نداشته باشد . با گفتن نام فارماکولوژی گویی همه جا تاریکتر شد و

 

ترس و وحشت همگی هابیت ها را در خود فرو برد. استایدر متوجه ترس هابیت ها شد و

 

گفت نگران نباشید اتفاقی است که افتاده است , درست است که گاندلف دیر کرده است ولی

 

 من برای هر کمکی حاضر هستم اکنون هنگام شام است و باید از تاریکی بگذریم و به

 

 سلف برویم . هابیت ها هنوز کمی شک داشتند ولی پیشنهاد او را قبول کردند .

 

اطراف همه آنها را تاریکی فرا گرفته بود به طوری که چهره های یکدیگر را به سختی می

 

دیدند . صدای گرگها همه جا شنیده  می شد. آنها دوان دوان از جاده خوابگاه به طرف

 

 سلف رفتند . همه اهالی آن دور و اطراف همچنین هابیت ها خبر هایی از مو جوداتی

 

 عجیب و شیطانی شنیده بودند که آن اطراف پرسه می زدند موجودات پلیدی از نزاد

 

 معتادها و سگهای وحشی و... , به همین خاطر با ترس و عجله قدم بر می داشتند.

 

در انتهای جاده  درست نزدیک سلف یک سایه سیاه جلب توجه می کرد بسیار شبیه یک 

 

تکه چوب خشک شده بود اما وقتی فرودو به آن نزدیک شد شروع کرد به پارس کردن ,

 

 می خواست فرودو را تکه پاره کند که استرایدر سر رسید سریع تکه ای سنگ از زمین

 

برداشت و دنبال سگ دوید سگ چاره ای جز فرار نداشت استرایدر در پاسخ نگاه های

 

 همراه با تعجب هابیت ها گفت شما هم اگر مجبور بودید  هر شب برای رفتن به سلف در

 

این بیابان سرگردان شوید آنهم برای هفت سال این کارها را یاد می گرفتید و حالا هم برای

 

تجربه روبرو شدن با انواع موجودات اهریمنی وقت دارید .همگی پس از شامی که از

 

 مقداری نان سفت و شبیه سنگ همراه با آب و چیزی ناشناخته شبیه گوشت تشکیل شده

 

بود ، به سلا متی بازگشتند و به خواب رفتند.

 

+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 20:35 |

     >> ارباب نمره ها<<

 

 

 

The lord of the points 

 

                            

  قسمت دوم:

 

 

صبح  شنبه بود و خورشید در آسمان خودنمائی می کرد .چهار هم اتاقی

 

فرودو, سام مری و پپین  در راهرو کلاسها دور هم جمع شده بودند و با هم

 

از گذشته ها      می گفتند همگی گرم صحبت شده بودند و از خطری

 

که هر لحظه به آنها نزدیکتر می شد بی خبر بودند.

 

اولین جلسه کلاس فارماکولوژی آنروز ودر آنجا تشکیل می شد. در همین

 

اوضاع و احوال بودند که سام با گوشش که از همه تیز تر بود صدای

 

قدمهای یک فرد بیگانه را شنید. همگی تصمیم گرفتند که داخل

 

کلاس پنهان شوند صدا نزدیکتر و نزدیکتر می شد ناگهان آنها شبحی

 

سیا هپوش را دیدند که گویی به دنبال آنها می گشت و در پی آنها

 

وارد کلاس شد تاریکی همه جا را فرا گرفت طوری که تشخیص دادن

 

یک اسب هم از نزدیک مشکل بود."او رهد" روشن شد. پس از آن شبح

 

سیاه به انتهای کلاس رفت و شروع کرد به حرف زدن, کلام او با خود

 

وحشت را به ارمغان می آورد ,او از دخمه هائی به شکل آزمایشگاه می گفت

 

که موجودات را زنده زنده شکنجه می کردند و از آزار آنها لذت می بردند

 

وهمه را مجبور می کردند که این کار را انجام بدهند . چهار هابیت جوان

 

می خواستند فرار بکنند ولی در بسته بود و او حضورو غیاب می کرد.شبح

 

سیاه که به ظاهر توجهی به هابیت ها ندا شت به حرف زدن ادامه داد و

 

گفت حالا درس اصلی را شروع می کنیم. ناگهان فرودو متوجه شد که

 

شبح به زبان عجیبی حرف می زند زبانی که هیچ شباهتی به زبان هابیت ها

 

و الف ها ندارد شاید زبان موردورها!! شدیدا احساس ناتوانی کرد انگار

 

شبح با نیروئی ناشناخته و نیرومند او را مجبور می کرد جزوه بنویسد.  شبح

 

سیاه کو چکترین توجهی به عجز و التماس آنها یی که در آخرین لحظات

 

زندگی می گفتند" آنترا کت" نمی کرد. فرودو در ذهن خود می گفت

 

گاندالف کجائی؟ چنین لحظه ای که به تو نیازدارم غیبت زده است اما

 

سرانجام درست در لحظه ای که جان هابیت ها به خطر افتاده بود به طرز

 

عجیبی کابوس سیاه تمام شد و شبح تاریکی که صدای اربابان خود را

 

شنیده بود ناپدید شد.

 

+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 5:33 |

یک نمره دوازده فیزیو پاتولوژی قلب از برای خرزنان

یک نمره سیزده فیزیو پاتولوژی کلیه از برای کسانی

که عمر خود را صرف جستجو در کتابها می کنند

 یک نمره هفده فیزیو پاتولوژی غدد از برای صاحبان خرد

 یک نمره چهارده فیزیو پاتولوژی روماتولوژی از برای

انسانهای فانی

یک نمره آنهم تک از برای همگان, نمره ای که در

آتش سوزاننده چهار ماه عمربا ارزش یک جوان

بدست آمده است, نمره ای برای نابود کردن همگان

 و کشاندنشان به مشروطی و تاریکی . نمره ای که

 همه نمره ها جزئی از آن است نمرهای از برای

 فارماکولوژی

>> ارباب نمره ها<<

The lord of the points

قسمت اول:

 

یکی بود یکی نبود .مثل تمام قصه ها در سرزمینهای دوردست جائی در همدان یک دانشگاه علوم

 پزشکی بود .در این دانشگاه استادها معمولا در راهرو های تاریک ولی با اتاقهای روشن اما

کوچک زندگی می کردند .اکثرا مردمانی صلح طلب بودند و علاقه زیادی به پر خوری داشتند.

فصل پائیز زیبائی خودش را در طبیعت نشان میداد. روز جشن آغاز سال تحصیلی بود .هم اتاقی

 های قدیمی دوباره دور هم جمع شده بودند فرودو, سام , مری و پپین هر چهارتا دنبال انتخاب

 واحد بودند و بالاخره پس از روزها تلاش موفق شدند همانروز فرودو با برگه تائیدیه انتخاب

 واحد در راهروی معروف به آموزش قدم میزد که به یکی از دوستان قدیمی و مسن ترش

برخورد کرد .گاندالف , اینترنی بود که داشت ماههای آخر تحصیل خود را می گذراند .کمتر

 زمانی می شد او را پیدا کرد و هر روز یا شب مشغول کشیک یا کارهای دیگر بود .فرودو با

 دیدن او خوشحال شد و او را به صرف نوشیدنی ( ساندیس) در بوفه دانشگاه دعوت کرد.

 گاندلف پس از احوالپرسی از فرودو راجع به انتخاب واحد پرسید فرودو لیست واحدهایش را

برای گاندالف خواند فیزیو پاتولوژی کلیه,غدد,... و فارماکولوژی . با شنیدن آن گاندالف شدیدا به

فکر فرو رفت به فرودو گفت من جائی کار دارم ولی این را بدان که واحد بسیار سختی را

انتخاب کرده ای , از آن با خانواده ات سخن مگو چرا که بسیار خطرناک است و ممکن است تو

 را نابود کند. پس از خدا حافظی ،با عجله فرودو را ترک گفت .فرودو در فکر فرو رفته بود ,

 شاید خوردن غذای سلف و ساندیس عقل گاندالف بیچاره را زایل کرده است. برنامه کلاسها را

یادداشت کرد و به سوی خوابگاه رفت ولی حرفهای گاندالف همچنان فکر او را به خود مشغول

 کرده بود.......

بر گرفته از سه گانه   the lord of the rings ارباب حلقه ها ( یاران حلقه)

  

+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 14:41 |

دمی با شاعران ادب پارسی

 

قومی متفکرند اندر   ره        دین          قومی به گمان     فتا ده     در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی          کای بی خبران راه نه آن است و نه این  

 

ز روز گذر کردن   اندیشه     کن          پرستیدن    دادگر       پیشه         کن

به نیکی گرای و   میازار     کس          ره رستگاری   همین است   و      بس    

 

رنج گل بلبل کشید و فیض گل را باد برد         بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

 

 

زهشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد         دلا دیوانه شو دیوانگی هم عا لمی دارد  

 

ای سوخته ی سوخته ی  سوختنی            عشق آمدنی بود نه آموختنی

 

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 9:39 |