تبليغاتX
یادداشتهای دانشجوی پزشکی - the lord of the points part 3

>> ارباب نمره ها<<

 

 

The lord of the points 

 

     

 قسمت سوم:

 

شب هنگام پس از آن اتفاق شوم هر چهار هابیت در اتاقشان با هم جلسه گذاشته بودند و از

 

حادثه روز گذشته سخن می گفتند. همگی حیرت زده بودند , در نهایت قرار شد که

 

موضوع را با خردمندان و افراد با تجربه در میان بگذارند. پس از خریدن یک کوزه

 

نوشیدنی خانواده ،

 

( اشی مشی) به اتاق گاندلف روان شدند , از شانس بدآنها گاندلف هنوز نیامده بود ولی هم

 

اتاقی گاندلف هم آنجا بود آنها به او استرایدر       می گفتند او هم اینترن بود  استرایدر با

 

دیدن فرودو به پیراهن او چنگ انداخت و او را به داخل اتاق کشید سه هابیت دیگر از پی

 

او آمدند سپس با صدایی آهسته گفت فرودو تو بسیار بی احتیاطی کردی که واحد

 

فارماکولوژی را اینجا برداشتی و برای آن میهمان نشدی به نظرم آن را دست کم گرفتی ,

 

 هیچ کسی نیست که در دانشگاه علوم پزشکی همدان این واحد را گرفته باشد و خاطره

 

 شومی از آن به یاد نداشته باشد . با گفتن نام فارماکولوژی گویی همه جا تاریکتر شد و

 

ترس و وحشت همگی هابیت ها را در خود فرو برد. استایدر متوجه ترس هابیت ها شد و

 

گفت نگران نباشید اتفاقی است که افتاده است , درست است که گاندلف دیر کرده است ولی

 

 من برای هر کمکی حاضر هستم اکنون هنگام شام است و باید از تاریکی بگذریم و به

 

 سلف برویم . هابیت ها هنوز کمی شک داشتند ولی پیشنهاد او را قبول کردند .

 

اطراف همه آنها را تاریکی فرا گرفته بود به طوری که چهره های یکدیگر را به سختی می

 

دیدند . صدای گرگها همه جا شنیده  می شد. آنها دوان دوان از جاده خوابگاه به طرف

 

 سلف رفتند . همه اهالی آن دور و اطراف همچنین هابیت ها خبر هایی از مو جوداتی

 

 عجیب و شیطانی شنیده بودند که آن اطراف پرسه می زدند موجودات پلیدی از نزاد

 

 معتادها و سگهای وحشی و... , به همین خاطر با ترس و عجله قدم بر می داشتند.

 

در انتهای جاده  درست نزدیک سلف یک سایه سیاه جلب توجه می کرد بسیار شبیه یک 

 

تکه چوب خشک شده بود اما وقتی فرودو به آن نزدیک شد شروع کرد به پارس کردن ,

 

 می خواست فرودو را تکه پاره کند که استرایدر سر رسید سریع تکه ای سنگ از زمین

 

برداشت و دنبال سگ دوید سگ چاره ای جز فرار نداشت استرایدر در پاسخ نگاه های

 

 همراه با تعجب هابیت ها گفت شما هم اگر مجبور بودید  هر شب برای رفتن به سلف در

 

این بیابان سرگردان شوید آنهم برای هفت سال این کارها را یاد می گرفتید و حالا هم برای

 

تجربه روبرو شدن با انواع موجودات اهریمنی وقت دارید .همگی پس از شامی که از

 

 مقداری نان سفت و شبیه سنگ همراه با آب و چیزی ناشناخته شبیه گوشت تشکیل شده

 

بود ، به سلا متی بازگشتند و به خواب رفتند.

 

+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 20:35 |