>> ارباب نمره ها<<
قسمت پنجم:
روز دوشنبه سیزدهم ژانویه از راه رسید . هر چهار هابیت دوباره مجبور شدند در برابر جادوی سیاه مقاومت
کنند و به خاطر جادوی حضور و غیاب بر سر کلاس فارماکولوژی حاضر شدند باز هم همان اتفاقات گذشته
تکرار شد وباز هم تحت تاثیر همان نیرو ی اهریمنی ناشناخته مجبور بودند تا سرحد مرگ جزوه بنویسند .
وباز هم چیزی از سخنان سایه سیاه نمی فهمیدند ، سایه ای که حتی نور ضعیفی که از اورهد می آمد نیز
نمی توانست او را آشکار کند.در این میان گالم که تا به آن وقت کسی حضورش را احساس نکرده بود از جا
بلند شد و با شجاعت عجیبی گفت استاد خواهش می کنم به ما موجودات ضعیف و فانی لطف کنید و میان ترم
بگیرید.
هابیت ها از شنیدن این حرف شدیدا احساس ترحم کردند . در جواب سئوال گالم صدائی شنیده شد من میان
ترم می گیرم اما اگر حتی یک نفر شما هم مخالف باشد این کار را نخواهم کرد .
پس از کلاس تمام اقوام مختلف از هابیت ها، کوتوله ها، انسانهای فانی و الف ها دور هم جمع شدند و
همگی تصمیم گرفتند که برای مقابله با خطر فارماکولوژی پانزده روز بعد میان ترم بدهند.
زمان به سرعت باد سپری شد و شب میان ترم فرا رسید همه اقوامی که در میان ترم حضور داشتند آن شب
را در حال تیز کردن مدادهای خود و خواندن جزوه ها و کشیدن نقشه برای همکاری و اتحاد با یکدیگر
سپری کردند. برخی مشغول نیایش به سبک خود بودند و کار برخی دیگر حتی به احظار ارواحی که در
امتحان های گذشته حضور داشتند نیز کشیده بود .اما جادوی امتحان از میان تمامی اقوام کمترین تاثیر را
روی فرودو داشت ، او در حالی که به ستارگان زیبای آسمان خیره شده بود داشت با خود فکر می کرد مگر
نباید یادگیری و درس خواندن برای ما لذت بخش باشد چرا ما باید این همه رنج را تحمل کنیم ، در همین حال
بود که سنگینی دستی را بر دوش خود احساس کرد . گاندالف ! فرودو ، این وقت شب اینجا چه کار می کنی .
فرودو گفت : داشتم با خودم فکر می کردم چرا ما باید این همه سختی بکشیم ، خیلی ها خودکشی بکنند و
بقیه دیوانه بشوند یا به مرز جنون برسند .آیا واقعا همیشه این طوری بوده است .
گاندالف گفت این دوران، دوران بدی شده است .ما روزی در جهان از نظر علم و قدرت از همه اقوام برتر
بودیم
اما جادوی سیاه روز به روز قدرتمند تر شد و ما توجهی به آن نداشتیم تا اینکه بیشتر ما را گرفتار کرد .
فرودو! هیچ تا به حال توجه کرده ای که چرا همه ما مسائل مهم و پایه ای را ول کرده ایم و تمام عمر خود
را صرف پرداختن به جزئیات می کنیم ؟ فرودو که مفهوم هیچ کدام از حرفهای گاندالف را ندانسته بود با
قیافه ای به ظاهر اندیشمندانه گفت بله!!!
صبح روز میان ترم فرا رسید و همه روی صندلی ها نشستند گروه فارماکولوژی که از اقوام بسیاری از
جمله ساکنان سرزمین آموزش کمک گرفته بود وارد کلاس شد ، تمام افرادی را که آنجا نشسته بودند جا به
جا کردند . برگه هائی سفید رنگ که به آنه کاغذ می گفتند را بین همگی پخش کردند .فرودو هر جه سعی
کرد چیزی از نوشته های روی برگه ها بفهمد نتوانست گوئی تمام آن را به زبان موردورها نوشته بودند.
فرودو از شدت غصه ناگهان احساس کرد که خنجری در سینه اش فرو رفته است ، درد و سرما وارد شانه
چپش شده بود ، او خیلی برای آن روز زحمت کشیده بود ولی آن جلسه ، امتحان نبود ، انتقام بود. از بین
تمام کسانی که در جلسه حضور داشتند هیچ کس نمی دانست که چرا آنها می خواهند انتقام بگیرند .
فرودو به سختی نفس می کشید و احساس ضعف شدیدی می کرد، پس از پایان جلسه امتحان از سام و پپین
برای راه رفتن کمک می گرفت ،گوئی نفرینی سیاه سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود هنگامی که داشتند از
جاده پرپیچ و خم دانشگاه به خوابگاه می رفتند ، به استرایدر برخورد کردند و جریان را برای او تعریف
کردند. استرایدر شدیدا به فکر فرو رفت و زیر لب گفت نفرین سیاه موردور! با عجله به هابیت ها گفت ، در
مورد این مشکل کاری از دست من ساخته نیست ، گاندالف بیچاره هم کشیک است. باید او را پیش الروند
ببرید ، سام گفت الروند دیگر چه کسی است استرایدر گفت الروند یکی از داناترین و باتجربه ترین اینترنها
است. ولی او در این خوابگاه زندگی نمی کند ، سرزمین او جائی به نام ریو ندل درست کنار خیابان رکنی
است.

